روزگار بی معرفتی است ...
وقتی شیرخواره ایم به یک پستانک آرام میگیریم
وقتی کودکیم به یک جغجغه و یا به یک عروسک دل خوش می کنیم
وقتی به مدرسه می رویم از آفرین معلم سرمست می شویم
در حد بلوغ نگاهمان در جستجوی نگاهی است و با خیالی حالی داریم
در بزرگی پول،زن،مقام ... فرزند و شهرت سراب حیات است
وچون پیر میشویم به هررشته ای که ما را به زندگی پیوند می دهدچنگ می زنیم
از گهواره تا گور در جستجو و تلاشیم. هر دم به چیزی دل می بندیم
و بعد درمی یابیم که آن چیز تا پایان راه نمی تواند با ما بماند.![]()
امروز ساعاتی رو تجربه کردم که شاید برای اولین بار تو زندگیم بود؛ سنگینی نگاهها از یک طرف و زخم زبونایی که از گوشه و کنار به گوش می رسید از طرف دیگه! حتی اونهایی که به ظاهر ادعای دوستی می کنند! خدایا موندم تو کار دنیا، موندم تو کار خودت و خودم، روزگار غریبی است! چرا آدما اینجور رنگ عوض می کنن خدا!؟؟؟؟ خدایا خودت کمکم کن ...........
باسلام