وقتی شیرخواره ایم به یک پستانک آرام میگیریم

وقتی کودکیم به یک جغجغه و یا به یک عروسک دل خوش می کنیم

وقتی به مدرسه می رویم از آفرین معلم سرمست می شویم

در حد بلوغ نگاهمان در جستجوی نگاهی است و با خیالی حالی داریم

در بزرگی پول،زن،مقام ... فرزند و شهرت سراب حیات است

وچون پیر میشویم به هررشته ای که ما را به زندگی پیوند می دهدچنگ می زنیم

از گهواره تا گور در جستجو و تلاشیم. هر دم به چیزی دل می بندیم

و بعد درمی یابیم که آن چیز تا پایان راه نمی تواند با ما بماند.

امروز ساعاتی رو تجربه کردم که شاید برای اولین بار تو زندگیم بود؛ سنگینی نگاهها از یک طرف و زخم زبونایی که از گوشه و کنار به گوش می رسید از طرف دیگه! حتی اونهایی که به ظاهر ادعای دوستی می کنند! خدایا موندم تو کار دنیا، موندم تو کار خودت و خودم، روزگار غریبی است! چرا آدما اینجور رنگ عوض می کنن خدا!؟؟؟؟ خدایا خودت کمکم کن ...........