آخرین وصیت های یک ناشنوا



بی خبر از همه جا به همسرش قول داده بود ببردشان مشهد، پابوس امام رضا علیه السلام؛ ساعتی بعد عراق حمله ی وحشیانه ی اش را آغاز کرد؛ جنگنده هایشان آمدند ویران کردند و رفتند.......



مجید جوانی پر شور از قبیله ی بی قراران بود. شاهدی بی باک در عرصه ی خوف و خطر. تولد او را در سال 1337 از سرزمین بهبهان نگاشته اند. هوش و ذکاوت او در ایام تحصیلاتش زبانزد ام و خاص بود. بگونه ای که پس از اخذ دیپلم ریاضی موفق به اخذ دیپلم طبیعی شد و سپس با موفقیت در آزمون سراسری وارد دانشگاه شد. او ابتدا در رشته ی شیمی و فیزیوتراپی و رشته ی پزشکی قبول شد، که او رشته ی پزشکی را برگزید....



به زندگی نامه ، سال تولد ، سن در لحظه شهادت ، رمز عملیات ، تاریخ شهادت و مشترکات زندگی این دو برادر شهید توجه کنید!، شاید شما هم مثل من چندبار شروع به مقایسه کردید و به نتایج جالبی رسیدید ولی شگفت آورتر از همه وصیت نامه های عرفانی این برادران 17 ساله است که به اوج شناخت و عرفان دست یافته اند...

اگر خدا آن چیزی را در جنوب و غرب سراغش می گشتم نصیبم کرد و آن چیزی که می دانم به دست آوردنش خیلی مشکل است، اگر آنرا به دست آوردم کوله ام با لباس های جبهه که همراهم بود آنها را جمع آوری کنید و در کوله ام بگذارید، بگذارید تا زمانیکه رزمندگان پرتوان اسلام راه کربلا را باز کردن آن وقت هرکس توانست کوله این حقیر را به کربلا ببرد و در آنجا بگویید یا ابا عبدالله الحسین(ع) این کوله مال کسی بود ُ که می خواست یا در راه تو شهید، یا تو را زیارت کند....


شهید عیسی حیدری در یکم خردادماه سال 1343 در روستای بیدزنوئیه، پنج کیلومتری شهر رابر از توابع شهرستان بافت به دنیا آمد. از ابتدا در مکتبخانه، قرآن را آموخت و تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در روستای مجاور به پایان رسانید. به جهت تحصیل در مقطع متوسطه وارد شهر و از آنجا به مبارزه علیه رژیم پرداخت.
![]()
همیشه لباس خاکی بسیجی بر تن داشت و لباس سبز آرمدار سپاهی را نمیپوشید و میگفت: «میخواهم نیروهای بسیجی با من راحت باشند.» بارها ناشناس همراه آنان به کندن کانال میپرداخت و از مشکلات آنان آگاه و در جلسات به رفع آن میپرداخت.
چند روز قبل از شهادت، از مادرش خواست لباس سبز سپاه را برایش بفرستد و در غروب نهم اردیبهشت سال شصت و دو همزمان با روز وفات حضرت زینب(س)، 53 روز پس از ازدواج با لباس سبز سپاهی به همراه همسر شهیدهاش مرضیه عاملی به آسمانیان پیوستند.

میرود سوار موتور حاج همت میشود که مرا اسیر خودش کند, که مرا بفرستد به روزهای اول زندگیاش در سال 1335, در کوچه پس کوچههای رفسنجان, تا صدای نوزادی را بشنوم که پدر و مادرش, سیدجلال و بی بیفاطمه, کنار گوشش اذان بخوانند و به اسم صدایش کنند حمید. باید بروم بایستم کنارش تا بزرگ شدنش را ببینم و مرد شدنش را و درس خواندنش را. خودش میگفته معلمم و من به پرسوجو فهمیدم فوق دیپلم مکانیک بوده. از انبوه خاطراتش صورتی را می بینم شبیه او, برادرش سید رضا, که تیرهای سوزان روزهای انقلاب به اوج میبردش و آسید حمید را هم به اوج می خواند. از هر کسی می پرسم میگوید حمید رفته پا به پای بقیه به جنگ, با پای برهنه. هیچکس او را با کفش ندیده. حتی آنروز , 22اسفند سال 1362 , در جزیرهی مجنون که سوار موتور حاج همت میشود و هر دو میروند, با پاهای برهنه ...


فرمانده ای که آرزو داشت خانوادگی به شهادت برسند



بهنام در تاریخ ۱۳۴۵/۱۱/۱۲ در منزل پدر بزرگش در مسجد سلیمان به دنیا آمد.
ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار.
شهریور ۵۹ بود که شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود خیلی ها داشتند شهر را ترک
بهنام تصمیم گرفت بماند بمباران هم که می شد بهنام ۱۳ ساله بود که می دوید و به مجروحین می رسید...

![]()
![]()
![]()
خیلــــــــی ها را صــــــــدا میزنند ![]()
![]()
![]()
امـّـــا
![]()
تنهاعده ای مي شنوند ![]()
![]()




دو قلوهایش که به دنیا آمدند برای نام گذاری شان هر کسی چیزی میگفت. اما حاجی گفت: هر چی قرآن بگه. قرآن را که باز کرد، آیه آمد «بشیراً و نذیراً» اسم پسرهایش را گذاشت بشیر و نذیر

سلام بر شما ای مجاهدان برای خون حسین (ع)
دوباره کوچه کوچه دلم پر شده از عطر وجود شما
کاش میشد در کنارتان بود. کاش میشد فرار کرد از همه نیرنگ ها و ناپاکی ها و بدی های روزگار ما...
کاش میشد دوباره حضورتان غبار از دل های آلوده مان بزداید...
کاش باز هم میزها سنگر شوند و لباس های مجلل، همان لباس های خاکی و زیبا
دلم گرفته از این همه رنگ و ریا
اصلا بهتر است ننویسم. دلم لک زده برای سادگی...
برای نور خدا...
برای شهدا...
و فقط میگویم این منم در راه مانده ای بی پناه
و پرو بال شکسته ای که بی حضورتان توان پرواز ندارد
محتاج دم عیسایی تان...
