<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>يادمان نرفته كه جنگ بود</title>
<link>https://shohadanoogh.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 14 Oct 2015 14:46:28 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>روزگار بی معرفتی است ...</title>
<link>https://shohadanoogh.blogfa.com/post/346</link>
<description>وقتی شیرخواره ایم به یک پستانک آرام میگیریم وقتی کودکیم به یک جغجغه و یا به یک عروسک دل خوش می کنیم وقتی به مدرسه می رویم از آفرین معلم سرمست می شویم در حد بلوغ نگاهمان در جستجوی نگاهی است و با خیالی حالی داریم در بزرگی پول،زن،مقام ... فرزند و شهرت سراب حیات است وچون پیر میشویم به هررشته ای که ما را به زندگی پیوند می دهدچنگ می زنیم از گهواره تا گور در جستجو و تلاشیم. هر دم به چیزی دل می بندیم و بعد درمی یابیم که آن چیز تا پایان راه نمی تواند با ما بماند.</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2015 14:46:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>shohadanoogh</dc:creator>
<guid>shohadanoogh.blogfa.com/post/346</guid>
</item>
<item>
<title>گلایه</title>
<link>https://shohadanoogh.blogfa.com/post/345</link>
<description>«یادمان باشد که این روزها برای همه ما می گذرد و هیچ وقت هیچ چیز ماندگار نیست.» یه وقتایی یه جاهایی آدم از زندگیش سیره می خواد از غصه ها دور شه ولی پاهاش به زنجیره یه وقتایی آدم یک جا دلش می گیره از دنیا فریب پشت هر لبخند دروغ ِ مهربونی ها کسی محرم نبود با من نه هم غصه نه یک همدم همه زخم زبوناشون یه دردی شد روی دردم دیگه از آدما خستم دیگه نای ِ شکستن نیست یه لای کار بیهودست کسی هم غصه با من نیست به هر کس اعتمادم رو سپردم دشمنی دیدم که حتی از تن و سایم مثل</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2015 14:22:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>shohadanoogh</dc:creator>
<guid>shohadanoogh.blogfa.com/post/345</guid>
</item>
<item>
<title>من مشتی خاکم ...</title>
<link>https://shohadanoogh.blogfa.com/post/344</link>
<description>سر تا پایم را خلاصه کنند می شوم &quot;مشتی خاک&quot; که ممکن بود &quot;خشتی&quot; باشد در دیوار یک خانه یا &quot;سنگی&quot; در دامان یک کوه یا قدری &quot;سنگ ریزه&quot; در انتهای یک اقیانوس شاید &quot;خاکی&quot; از گلدان‌ یا حتی &quot;غباری&quot; بر پنجره اما مرا از این میان برگزیدند : برای&quot; نهایت&quot; برای&quot; شرافت&quot; برای&quot; انسانیت&quot; و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای : &quot; نفس کشیدن &quot; &quot; دیدن &quot; &quot; شنیدن &quot; &quot; فهمیدن &quot; و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید من منتخب گشته ام : برای&quot; قرب &quot; برای&quot; رجعت &quot; برای&quot; سعادت &quot; من مشتی</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2015 14:10:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>shohadanoogh</dc:creator>
<guid>shohadanoogh.blogfa.com/post/344</guid>
</item>
<item>
<title>دلم واسه دریا و سکوتش تنگ شده</title>
<link>https://shohadanoogh.blogfa.com/post/343</link>
<description>در شبي تاريك كه صدايي با صدايي در نمي آميخت وكسي كس را نمي ديد از ره نزديك، يك نفرازصخره هاي كوه بالارفت و به ناخن هاي خون آلود روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچكس ديگر &quot;سهراب سپهری&quot;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2015 15:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shohadanoogh</dc:creator>
<guid>shohadanoogh.blogfa.com/post/343</guid>
</item>
<item>
<title>عادت می کنم به بغض های مدام ...</title>
<link>https://shohadanoogh.blogfa.com/post/342</link>
<description>مرگ چه لغت بيمناك و شور انگيزي است. اگر مرگ نبود همه آرزويش را ميکردن فرياد هاي نا اميدي به آسمان بلند ميشد.به طبيعت نفرين ميفرستادن مرگ همه هستي ها را به يک چشم نگريسته و سرنوشت آن ها را يکسان ميکند.نه توانگر ميشناسد نه گدا.... در اين بازيگر خانه بزرگ دنيا هر کسي يک جور بازي ميکند تا هنگام مرگش برسد تنها مرگ است که دروغ نمیگوید!!! حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود میکند. ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد، و در ته زندگی،</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2015 14:51:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>shohadanoogh</dc:creator>
<guid>shohadanoogh.blogfa.com/post/342</guid>
</item>
<item>
<title>تنهایی</title>
<link>https://shohadanoogh.blogfa.com/post/341</link>
<description></description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2015 15:38:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>shohadanoogh</dc:creator>
<guid>shohadanoogh.blogfa.com/post/341</guid>
</item>
<item>
<title>آدمها به بدنیا می آیند ولی هیچ گاه دنیا به آدمها نمی آید...</title>
<link>https://shohadanoogh.blogfa.com/post/340</link>
<description>آدمها به بدنیا می آیند ولی هیچ گاه دنیا به آدمها نمی آید همچون لباسی که ناقواره ست همچو کفشی که تا به تاست بمانند آرایش ناموزون دلقکان گویی آدم باید قد و قواره ی دنیا شود و نازش را بکشد مدتی ست من هم چنان میکنم که دنیا میکند من نیز به دنیا نمی آیم...</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2015 15:36:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>shohadanoogh</dc:creator>
<guid>shohadanoogh.blogfa.com/post/340</guid>
</item>
<item>
<title>امروز /در همین تاریخ</title>
<link>https://shohadanoogh.blogfa.com/post/339</link>
<description>امروز ساکنان این دیار بی آنکه بدانند هم شانه ی تو خواهند شد و هوایی را که تو نفس میکشی به جان می سپارند و در من حسی شعله ور می کنند که به اختیارم نیست ... چیزی شبیه حسادت... تنفر... غرور حتی ... و یا شاید ...</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2015 15:33:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>shohadanoogh</dc:creator>
<guid>shohadanoogh.blogfa.com/post/339</guid>
</item>
<item>
<title>نوشدارو....</title>
<link>https://shohadanoogh.blogfa.com/post/338</link>
<description>دارد زمان آمدنت دیر میشود....</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2015 15:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shohadanoogh</dc:creator>
<guid>shohadanoogh.blogfa.com/post/338</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از مدت ها.....</title>
<link>https://shohadanoogh.blogfa.com/post/337</link>
<description>قلبم بوی کافور میدهد.... شب به شب، در آن مرده شورها، آرزویی را غسل میدهند و کفن میکنند... .</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2015 15:26:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>shohadanoogh</dc:creator>
<guid>shohadanoogh.blogfa.com/post/337</guid>
</item>
</channel>
</rss>
